قهرمان ميرزا عين السلطنه

7305

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

آحاد ناس در هر محلى ممكن شود جلوس مىكنند . هنگام آمدن همه مردم بلند شده ( بدون آنكه تكليف كنند ) بقدرى صلوات مىفرستند تا او بنشيند . به همه هم اظهار محبت مىكند ، تا آخر روضه ، جمعيت كسبهء بازارى ، علما طلاب ، رجال ، محترمين ، شاهزادگان همه مىآيند . به حدى كه آن فضاى به آن بزرگى تنگ مىشود و اطراف باغچه و حوضها مىنشينند . به شاه و وليعهد كه دعا مىكنند آمين را بقدرى بلند مىگويند كه تا خارج ارگ و خيابان ناصريه صداى آنها مىرود . روضه در قزاقخانه قزاقخانه هم روضه است . دكانى مقابل اين دكان كه امتعه و پولش زيادتر است ، خصوصا آژان . شخص قوى و مقتدرى است كه دنيا سر تعظيم به دو فرود آورده . تدبير كريم آقا خان اسد اللّه ميرزا صحبت بامزه‌اى مىكرد . گفت از مؤتمن دفتر نامى كرايهء اين مدت خانهء خودم را كه مشهد بودم مىخواستم . طفره مىزد . چون عضو بلديه بود گفتم هرچه باداباد يا فحش مىخورم يا پولم وصول مىشود . خدمت كريم آقا رفتم . پس از آن‌كه حرفم را گوش داد گفت خودت مأمورى طلب خودت را بگيرى و به من ارائهء طريق كرد . گفت برو توى اطاق بگو مرا مأمور كرده اگر ندهى از تو خواهند گرفت . بعد او جلو افتاد من از دنبال ، تا راهى پيدا شده به اطاق مؤتمن دفتر بروم . رسيد توى اطاق آژانهاى قراول بلديه . رو به آژان كرد گفت . . . ديشب من گذشتم چرا چرت مىزدى . گفت سركار من چطور چرت مىزدم كه راه مىرفتم . ديد راست مىگويد . گفت اى . . . آن‌وقت ديد فانوس كه ديشب روشن شده سياه چرك آنجا گذاشته شده ، گفت كشيك كدام مادر . . . پدر سگ بوده . كسى جرأت نكرد جواب بدهد . بعد گفت من فانوس را حبس مىكنم تا صاحب آن پيدا شود بگير . . . داد به دست يك نفر و رفت . پيشخدمت اطاق كه عقب او بود ديگر ايستاد . رو به من كرد و گفت اينها همه از يك مدرسه بيرون آمده‌اند . براى دعوت سعدآباد از بلديه پيشخدمت خواستند . من و چند نفر رفتيم . سردار سپه كلاه خود را دست گرفته بود توى خيابان قدم مىزد و فحش مىداد كه تا آن‌روز به گوش من چنين فحشها نخورده بود . من اطراف را نگاه كردم ببينم به چه كس مىدهد . ديدم يك پيرمردى دست بالا به حال خبردار ايستاده و اين فحشها همه مال اوست . اين الدنگ هم ابدا خيال نمىكند كه آنها را به او مىگويد . بعد پرسيدم گفتند از اقوام زنش است و مورد تغير واقع شده است .